تبليغاتX
سیاه و سفید

<P align=right><FONT face=impact color=#ffffff size=4>عشق من سلام ساعت 5 صبحه مي دوني چرا مي نويسم !؟ مي نويسم که يه سر پناه واسه اشکام پيدا کنم ، مي نويسم که بتونم وقتي همه صبح از خواب بيدار ميشن و انتظار ديدن لبخندم رو دارن به جاي اشکهاي رو گونه هام بهشون لبخند هديه بدم<BR>تو ديروز وقتي همديگر رو ديديم شوق و شورم رو براي ديدن عشقم نديدي ، برق چشمهام رو درک نکردي ، و نيت دستام رو که در جستجوي گرماي وجودت بود رو متهم به هوس کردي ، من بعد از 2 سال صبر و انتظار و زجر اين رو دستمزد خودم نمي دونم ، من اين همه مدت کسي رو نداشتم سر رو شونش بذارم و مرواريداي نقره ايم رو تو دامنش بريزم ، ولي ديروز بعد از مدت ها تنها آغوشي که مي تونستم واسه آرامش اشکهام پيدا کنم و بهش اطمينان داشتم ، رو کنار خودم حس مي کردم اما نخواستي پيشکش چشمام رو قبول کني و چشمه چشمام رو خشک کردي ... <BR>عشق من ، تو عوض شدي ، خيلي عوض شدي 3 سال پيشت رو فراموش کردي برق هوس که توچشمات حلقه مي زد رو نمي ديدي و ديروز من رو متهم به هوس بازي کردي به اين دليل که فقط ازت خواستم براي دقايقي بدن عريانم ، بدن برهنه تو رو لمس کنه ! نه بيشتر ... <BR>اما محکوم شدم به بي ديني و مخالفت با شرع ، اين شرعي که حرفش رو ميزني چرا 2 سل پيش وجود نداشت و محکمش فقط متعلق به من بود ... <BR>مني که هيچ وقت به کسي به عنوان وسيله نگاه نکردم ، مني که عاشق بودم ، مني که تنها تو رو داشتم ، مني که تو تنهايي و خلوت فقط اشک و بغض و آه براي تقسيم کردن داشتم و مني که بي صدا مي سوختم و آب مي شدم و صبر پيشه ميکردم ... <BR>من به وجودت </FONT><FONT face=impact color=#ffffff size=4>محتاجم </FONT></P><FONT face=impact color=#ffffff size=4>
<P align=left><BR><IMG src="http://www.aysooda.com/images/sombra.jpg"></FONT></P>

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 12:21 توسط آشنای قدیمی |


سلام  من که اصلاً خوب نيستم ، تو چطوري ؟
 اعصابم خيلي خط خطيه مثل برگه هايه کاغذي که داداش برزينم به عنوان نقاشي با مداد ميفته به جونشون و حسابي خط خطيشون ميکنه از دست يه مشت استاد آشغال که حتي از دادن نمره خود آدمم خودداري ميکنن .... عوضيا !!!!
 خوب شايد بگيد بي خيال و غصه نخور ، اما آخه زور داره ، اگه از شما نظر شخصيتون رو بخوان چي مي نويسيد ؟ ....  منم همين کار رو کردم اما اين عوضي در مياد ميگه من بر اساس کليد برگه ها رو تصحيح ميکنم آخه اگه کليد داري پس نظر ما رو نمي خواي نظر خودت رو مي خواي آدمه ....
آخه همه جا همين طوره همه دانشجوهاي بدبخت ، اين درد رو دارن فقط من نيستم ، آخه منه بدبخت چه غلطي بکنم وقتي روي يه درس حفظي کلي رو نمره بالا حساب کردم بگيرم 13 اونم با وجود کلي خوندن و شب بيداري ، من کلي به خودم زجر دادم به خاطر 17 يا حتي 18 اما وقتي ميبينم بهم داده 13 چه اميدي دارم به باقي درسهام اميدوارم شادي که ازم گفتي ازت گرفته بشه ، اما بازم چه حاصلي واسه من داره ؟ 2 شبانه روز بيدار بودن کلي خوندن و آخرشم 13 اين مسخرس رسم کجاي دنيا اينجوريه ؟ .... ( خوب معلومه ايران )
بغض تو گلومه اما نمي ترکه من 4 ماه به خاطر نمره هاي پايان ترم تلاش کردم اين حق من نيست ....
دوري از دوستام خونوادم با بد ترين شرايط آب و هوايي با بد ترين وضعيت غذا مکان ...... افسوس ....
   براي همه قشر دانشجو متاسفم


+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 12:18 توسط آشنای قدیمی |


دوست داشتن چیز عجیبیه دارم منو داغون میکنه ولی هنوز پایبندشم نمونم چی باعث زندگی کردنم شده اما میدونم نبودش مدتها پیش من رو از پا در آورده بود هر روز به میزان علاقم و نگرانیم افزوده میشه نمیدونم چرا ولی انگار ته این راه یه نور میبینم واسه همین دارم کور کورانه با کمک حس لامسه و دیوارهای اطرافم ، به طرفش میرم من خودم رو آماده کردم ، شاید اون نور ، نور ماشینی باشه که تو تاریکیه کویر پروانه های ساده لوح رو که حسرت دیدن شمع دارن رو به طرف خودش فرا میخونه و اونها رو طعمه خودش میکنه ، من آمادم ، اما نه برای فنا شدن بلکه برای بدست آوردن پیروزی . . . 

اراده من از جنس پولاد است

                          ،  قلبم از جنس شیشه

                                                  و منطقم مکتب عشق . . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:55 توسط آشنای قدیمی |


سلام از همگی به خاطر این همه لطف ممنونم امید دارم که بتونم جبران کنم این چندوقته همش در گیر بد بختیا بودم و میدونم که تازه اولشه امید دارم که بشه ردیفشون کرد اما مضطربم تا ببینیم خدا چی بخواد و ما چی کنیم . . .

فقط برام دعا کنید و تنهام نذارید از خیلی احساس خستگی و تنهایی میکنم

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 20:44 توسط آشنای قدیمی |


دارم دیوونه میشم دیگه همه چیز تموم شده فقط اینو میدونم که این ترم خیلی بد بود خیلی بد گذشت و نمره هام مزخرف ترین نمره ها قراره باشه تا الان که بوده وای خدا جواب بابا اینا رو چی بدم آخه آلان از سر جلسه اومدم خسته خواب آلود داغون و نا امید فک کنم این ترم مشروت بشم وای حتی فکرش هم داره روانیم میکنه دیگه مهم نیست بسه ه ه ه ه ه ه ه ه

از همه طرف داره بهم فشار میاد دیگه خسته شدم شاید منم دیگه آپ نکنم ببینم چی میشه فقط برام دعا کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/03ساعت 9:52 توسط آشنای قدیمی |



نميتونم درس بخونم اوضاع روحيم اصلاَجالب نيست نمي دونم خوشحالم يا ناراحت اما اينو مي دونم که شُکه شدم بعد از حدود 1سال و نيم بازم نگارم بهم تلفن زد نمي دونم چرا چون اصلاَ حرفي نزد قثط من باهاش حرفام رو زدم ( ديشب يکي از دوستش که نميشناختم بهم اس ام اس داد بدون اينکه بگه از طرف کيه ، پرسيد آقا ماني حالتون چطوره ؟ منم چون نميشناختم جوابي ندادم بعد ار کلي سوال کردن گفت از طرف نگاره منم بهش گفتم به خودش بگو باهام حرف بزنه اونم شماره من رو گرفت و گوشي رو داد به نگار اما هيچ حرفي نزد و قط کرد خيلي لحظات بدي بود نمي دونم شايدم خوب بود اما هنوزم مغزم هنگه  برام غير قابل باور نيست چون مطمئن بودم يه روزي اين اتفاق ميوفته اما نمي دونستم توي امتحاناتم تو اوج مشغوليت ذهنيم تو اوج غمهام اونم شد نمک روي زخمهام من شکايتي ندارم چون مي پرستمش با گذشت اين همه وقت با تمام گرفتاري هايي که برام به وجود آورد هنوزم من همون مانيم هنوزم ديوونه وار عاشقشم بهش گفتم تا امروز صبر کردم بازم صبر ميکنم اگه جوابش به درخواستم ( شدن مثل قبل و ساختن زندگي با هم ) مثبت بود که بهم بگه و اگر نه بهم هيچ حرفي نزنه بگذاره فقط تو انتظار باقي بمونم به انتظار بازگشتش حتي اگه تو انتظارش بميرم خدايا ازت ممنونم به خاطر همه چيزايي که بهم دادي ممنونم ، ممنونم که با تمام بديايي که کردم بازم بهم خوبي مي کني منو ببخش
دلم براش تنگ شده 1 سال نيمه بهتر بگم 2 سال و نيمه که نديدمش دوست داشتم امشب شب آخر زندگيم مي بود  نا اميد نيستم اما حس جديدي دارم نميشه توصيفش کرد ( رنگش خاکستريه ، سرده ، هيجان بخشه ، شيرينه )


کاشکي کنار هم بوديم کاشکي ميتونستم تو آغوش گرمم بگيرمش و بازم موهاش رو ناز کنم شايد خيلي ها که من رو خيلي وقته ميشناسن و مي دونن بين من و نگار چي گذشته و چي به روزم آورده بهم گلايه کنن و بگن ماني نه ، اما من نميتونم بدون اون زندگي کنم يا حتي به کس ديگه اي فکر کنم نمي تونم به خدا حتي فراموشش کنم   چه برسه به اينکه . . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/03/28ساعت 20:29 توسط آشنای قدیمی |